کامران و هومن

سلام خوبین?یه وب ساختم که دیگه اونو اپ میکنم بیایین اونجا خوشحال میشم اینجاهم میام سر میزنمنظاتونم جواب میدم  خیلی دوستون دارم مرسی از نظراتون

www.ArminAida1379.blogdoon.com

نوشته شده در یکشنبه ۱ تیر ،۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام کامران وهومن میخوان اهنگ جدید بدن بیرون اسمش از تو انتظار نداشتم هست خیلییییییییییییییییییییییییییی خوش حالم  دوستون دارم خیلی زیاد واسه نظراتون ممنون بای

نوشته شده در جمعه ٢٢ آذر ،۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام خوبین؟من قرار بود که اپ نکنم ولی به چندتا دلیل اپ کردم حالا چنتا عکس این پایینه که بریم ببینم چندتاشون مال کنسرتهقلب

وا نگاه دختره دستش رفت توی یقه ی کامرانمگریهتعجب

بچها توی این عکس کامرانوهومن دارن واسه ی کلیپ شون ادم انتخاب میکنن همون تست ازشون میگیرنعینکاگه دقت کنین میتونین عکس های دخترها رو جلوی کامران وهومن ببینن که کامران داره یکشونو نگاه میکنهعصبانیحسودیم میشههههههههعصبانی

نمیدونم شاید این عکسه قدیمی باشه ولی از فیسبوک کامران اوردمشسوالراستشو بخوان من باش دوستمنیشخند

خب بچه ها تموم شد امید وارم خوشتون امده باشه دیگه اهان داشتم میگفتم ولی هرچی به هومن میگم باهام دوست شو جواب نمیده ولی کامرانم خیلی خوب جوابمو میده خیلی حال میکنمخجالت.

راستی نظریادتون نره لطفا نظر بدین خواهشششششششششششششش.

خب بای تا اپ بعدماچ

نوشته شده در شنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩٢ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سلام بقیه ی عسا رو واستون گذاشتم بخاطر نظرات خوشگلتونم ممنون خیلی خوبینقلبماچ

بنظرتون این چیه که واسه ی کامران اورده؟

خب اپم تموم شد من دیگه نیستم تا فروردین ماه ولی به نظراتون جواب میدم وتو طول مدارس باید درسامو بخونم برای همین خب منتظر نظراتون هستم.

بایبای بای

نوشته شده در شنبه ٩ شهریور ،۱۳٩٢ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نظر یادتون نره ، بقیه ی عکسای کنسرتو براتون زود میگذارم اگه نظراتتون زیاد باشه.دوستون دارم خیییییییییییییییییییییییییییییییلی زیادقلب.

نوشته شده در دوشنبه ٤ شهریور ،۱۳٩٢ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

این عکسه خیلی باهاله

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳٩٢ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

کیمیا موبایلشو برداشت ویک دفعه فشارش افتاد پایین میخواست بمیره وتلفن روقطع کرد گفتم: چی شده؟

گفت: ایدا.

گفتم : ایدا چی؟ایداطوریش شده ؟

گفت: اره، اون بیمارستانه .

من سریع رفتم به کامران  زنگ زدم گفتم و اماده شدیم و رفتیم اونقدر سریع رفتیم که نفهمیدیم کی رسیدیم کامران  سریع رفت داخل وپرس وجو کرد که ایدا چه طوره وکجاست وبچه اش خوبه .در ،اون بخشی بودیم که ایدا بود، دکتر امد از اتاق بیرون و گفت: خانومتونونتونستیم نجات بدیم ولی بچهتون زنده موند.کامران هم از شدت ناراحتی شروع کرد به گریه کردن و گفت: بدبخت شدم!

جسم ایدا رو از اتاق عمل اوردن بیرون از جلومون ردش کردن کامران وکیمیا داشتن گریه می کردند.

{چهار روز بعد}

بعد از چهار روز مامان و بابای ایدا جون امدن لوس انجلس همه ناراحت بودیم هیچ که حرف نمی زد تا ایدا جونو دفن کردن کامران داشت گریه می کرد و می خواست بمیره ،کیمیا هم همش داشت گریه می کرد نفسش بالا نمی امد.

نمی دونستم باید کدومشونو دلداری بدم منم از مرگ ایدا جون ناراحت بودم.

بعد از این کارها که حدود یکی یا دو هفته طول کشید مامان وبابای ایدا می خواستن بچه ی ایدا رو ببرن ایران اما کامران نگذاشت مامان ایدا گفت: دخترم که دیگه زنده نیست از دخترش مواظبت کنه ما می بریمش ایران وخوب ازش مواظبت می کنیم بهتون قول میدیم.

کامران گفت: نه من باباشم اینم دخترمه دوستش دارم این یک یادگاری از ایداست میخوام پیشم باشه و ازش نگه داری کنم.

وکلا نگذاشت ببرنش . هرروز کامران حالش بهتر میشد دوماه بعد از فوت ایدا شروع کردیم به باشگاه رفتن؛ سوفیا جون هم پیش کیمیا میموند کیمیا هم اون رو مثل دختر خودمون دوست داشت وازش نگه داری می کرد خوب بالاخره دختر دوست صمیمیش بوده .

(از زبان کامران)

اونقدر ناراحت بودم که هیچی نمی تونست ارومم کنه تنها دارایی من از ایدا دخترم سوفیا است .هرروز که از خواب بیدار میشم دلم هوای ایدا رو می کنه نمی دونم باید چی کار کنم ، بعد از مدت ها رفتیم باشگاه توی باشگاه یک دختری بود که ازش خوشم امد  ؛  اول باخودم فکر کردم من چرا باید برای بچه ام یک مامان دیگه بیارم؟ مگه مامان خودش چش بود؟ ولی گفتم: بزارکمی پرس وجو کنم ببینم چی میشه .

بعد از کلی پرس وجو فهمیدم اسم دختره مهسا است و مجرده. رفتم خونه ،من به مامان وبابا وکتی وکیمیا وهومن گفتم امشب بیایند خونمون. بعد از شام سوفیا توی بغل کتی بود وکتی وکیمیا داشتن باهاش بازی میکردن منم گفتم: مامان وبابا جون کتی جون وکیمیا وهومن جون میشه چند دقیقه وقتتون بگیرم؟ همه گفتن:بگوچه اشکالی داره.

بعدش هومن گفت:این همه مدت وقتمونو گرفتی اینم روش!خنده

منم گفتم: هومن!!بعدشم این چند روزه که میریم باشگاه یک دختر هم هست اون جا که اسمش مهسا مجرده هم هست خوشگل هم هست؛فقط کمی...حالا.

دیدم کیمیا از جاش بلند شد وگفت: هومن پاشو بریم من دیگه یک لحظه اینجا نمیمونم و سوفیا رو گرفت بغلش، هومن گفت: سوفیا رو کجا میبری؟

کیمیا گفت: من دوست ندارم بچه ی ایدا  زیر دست نامادری بزرگشه.

گفتم: بچه ی دوست جنابالی بچه ی منم هست منم اختیارشو دارم.

کیمیا گفت: اگه بگذاری پیش اون دختره بمونه چون مامانش نیست ممکنه اذیتش کنه.

کیمیا هم بچه رو داد به کتایون(کتی)و رفت بیرون بعد از سه ماه عروسیمون بود یک عروسی خانوادگی گرفتم براش کیمیا هم برای عروسی نیومده بود هومن می گفت: روی تخت دراز کشیده بود و داشت گریه میکرد و میگفت:اگه ایدا الان این جا بود کامران پای زن دیگه ای رو توی اون خونه باز نمی شد .                                                                  

خوب منم خیلی ایدا رو دوست داشتم ولی اون الان این جانیست اگه  دوستش نداشتم زنم نمیشد واقعا الان خیلی دلم برای همه چیزاش تنگ میشه دعوا کردناش قهر کردناش و... خیلی دوست دارم وقتی بیدار میشم دوستدارم ببینم ایدا توی بغلم خوابه  و در همون لحظه ببوسمش تا دلم اروم بگیره ولی چی بگم دیگه نمیشه ؛ تازه مهساخانوم گفته: من نمی تونم با دخترت زندگی کنم برای همین منم نمی دونم دخترمو بدم به کی ؟ولی دلم نمی اید ،باخودم کلی فکر کردم گفتم:اگه اون موقع میدادمش به مامان وبابای ایدا خوب بود ولی دیگه نمی تونستم ببینمش پس اونو ول کن ! تا اخر گفتم: میدمش به هومن وکیمیا از اونا بهتر از کجا پیدا کنم اون که برادرمه و کیمیا هم دوست ایدا بود.

(از زبان کیمیا)

من ناراحت بودم که  کامران رفت به عشقش پشت کرد اون دختره ی چاقو گرفت ؛ نمی دونم اون چی داشت وداره که کامران تونست از سوفیا وایدا بگذره.شب که هومن امد خونه دیدم سوفیا  توی بغلش خوابیده واوردش خونمون گفتم: سوفیا رو  ببرش پیش کامران چرا اورد خونمون؟

هومن گفت: چون که کامران دیگه بچه اش رو نمی خواد!!!!!!

وقتی که هومن این حرف زد اشک توی چشمام جمع شد اصلا نمی دونستم باید چی کنم هومن بهم گفت: به جای این که بغض کنی بیا سوفیا رو بگیر خوابه گناه داره باباش که نخواستش تو هم نمی خوایش؟

منم رفتم و سوفیا رو بغل کردم توی دلم گفتم : دلت امد این بچهتو ول کنی ؟ براش کلی زحمت کشیدی ؟ این یادگاری از ایداست؟میدونی خودتو ایدا چقدر برای این بچه زحمت کشیدین؟ یادت رفته ایدا چقدر گریه میکرد و میگفت من فعلا بچه ام همش  25سالمه بچه برای چیمونه تو مجبورش کردی بچهدار بشه؟

بعد سوفیا رو بردم وگذاشتم روی تخت وخودمم کنارش دراز کشیدم ودر همون لحظه خوابم  برد؛ بعد از یک هفته کامران ومهسا خانوم امدن خونمون؛منم نشسته بودم جلوی مهسا؛ هومن همه چی روتعارف میکرد میخواستم بزنم بکشمش؛بعد از چند دقیقه که جمع اروم بود مهساگفت:کیمیا جون تو بنظر میاد دخترپررویی باشی؟

منم که به نقطه ی جوش رسیده بودم گفتم: تا وقتی که کسی رو نشناختی درموردش قزاوت نکن ، توکه تازه امدی توی این خانواده باید یادبگیری چطور رفتار کنی و چطور حرف بزنی ،فهمیدی دختر خانوم؟؟؟

کامرانم دیدکه همه اروم نشستن گفت: هومن جون سوفیاکجاست؟

هومن هم رفت سوفیا رو اورد و کامران هم سوفیارو بغل کرد مهسا گفت: میشه منم بغلش کنم کامران جون اینو که گفت:من داغ کردم بچه رو بغل کردم رفتم بچه رو از دختر بیچاره گرفتم مهسا بدبخت از ترس مرد خلاصه بگم:من با مهسا دعوا کردم و کامران وهمسر جدیدش از خونمون رفتن.

(از زبان کامران)

مهسا  توی راه خونه بهم گفت: از همون اول فهمیدم که چه دختر  بی ادب و پررو وپرادعایی است.

منم گفتم: نه این جوری نگو، پررو هست ولی دختر خوبی و مهربونی است ؛ درکش کن آیدا مثل خواهرش بوده برای اون ناراحته ولی اون که نمیدونه تو ماه ی از این که تو جای آیدا رو گرفتی براش سخته .

{مدت زیادی گذشت}

کیمیا وهومن و دختر کوچولوی من  خیلی خوشبخت بودن بعد از 5  سال مهسا دوباره خونه ی هومن اینا رفت مهسا از اون کاری و حرف هایی که کرده و گفته بود  از کیمیا عذر خواهی کرد کیمیا خانوم هم گفت: مهم نیست.

اون شب تولد کتی و کیمیا بود هر دو هم توی یک شب بودن و خودشون نمی دونستن ومنووهومن ومهسا و سوفیاجون و مامانم وبابام و... اونا رو سوپرایز کردیم فقط توی اون شب جای یکی خیلی خالی بود ایدا جون ، عزیز دلم امید وارم اونجا راحت باشه واز ازدواج دوم من ناراحت نباشه!

(از زبان کیمیا)

همه چی رو براتون خلاصه ی خلاصه میگم همه عاقبت به خیر شدن وروح اجی من هم توی اون دنیا شاد بود و جاش توی بهشت بود.

نوشته شده در شنبه ٢٩ تیر ،۱۳٩٢ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

خوب بقیه ی ماجرا بعد از طی یک هفته فهمیدیم که هومن هیچ کاری با یاسمین خانوم نداشت وهمه تقسیرات  گردن یاسمین بوده ،حالا از این که بگذریم میرسیم به این موضوع که ایدا جون نیستش کامران همه جا رو گشته هیچ جا نبوده حدود دوماه است و اصلا خبری ازش نیست همش من وکامران ، هومنو بخاطر اون کشیده ای که ایدا رو زدن نصیحت می کنیم.

 

 

 

 

 

بعد از سه ماه ایدا خانوم رو توی بازار دیدیم حالا ماجرا این بود:

من وکامران وهومن رفته بودیم بازار که لباس بخریم کامرانم هی می گفت: کاشکی ایدا هم اینجا بود!!!

منم می گفتم: دسته گل هومن بود که همچین اتفاقی افتاد.

هومن هم می گفت: من که بهتون گفتم ببخشید اشتباه کردم؟

توی راه بودیم که یک دفعه خوردم به یک دختری اونقدر خوشگل بود ، تازه هم یک جورایی شبیه ایدا بود فقط چشمای ایدا آبی نبود ولی مال این دختره آبی بود ورنگ پست ایدا برنزه بود مال این دختره نبود به کامران گفتم: کامران ، این دختره شبیه ایدا ست اینو بگیر به جای ایدا .

کامران هم بهم گفت: شوخی می کنی ؟

منم محل به کامران نگذاشتم که هومن امد نزدیکم ویواش بهم گفت: من ایدا رو دیدم!!!!

منم گفتم : بسه هومن اینقدرمزه نریز خسته شدم.

هومن هم گفت : به جون خودت دیدمش.

منم از شدت خوش حالی گفتم: چرا یواش میگی ، خوب بلند بگو کامرانم بفهمه؟

هومن گفت: چون که کامران میپره اون ور جاده و ایدا خانوم هم در میره و دیگه پیدا بشو نیست و کلا کامران وحشی بازی درمیاره.

منم که حرف های هومن برام همچین مهم نبود رفتم وبه کامران گفتم،هومنم گفت که ایدا کجاست دقیقا همون جابود انگار منتظر تاکسی یا چیزی بود . کامران دوید سمتش می خواست ماشین بزنش ایدا هم از اون ور جیغ زد و پرید و ایدا رو بغل کرد و اورد اینور جاده من وهومنم بغلش کردیم ، سوار ماشین بودیم من از ایدا پرسیدم: کجابودی این همه وقت؟

ایدا هم جواب داد: من رفته بودم خارج از کشور نگم کجا بودم بهتره؛

منم که کنجکاو بودم گفتم: نکنه رفتی ایران ؟تعجب

کامرانم گفت: اگه رفته باشی اون جا من میکشمت ایدا ؛فهمیدی عزیزم ؟

ایدا گفت: حالا گیرم ، رفته باشم ؛ کامران اون جا کشورته میفهمی؟

کامرانم گفت: می دونم،خیلی هم دوست دارم برم ایران، تازه یکی از ارزو هایم هست ولی الان خطر ناکه نمی تونیم.

منم گفتم: خوب دیگه بسه .

ایدا گفت: خوب من یک چیزی رو باید بهت بگم یعنی به همتون ؛ بگم؟

همه گفتیم: اره بگوووووووووووووووووووووووووو.

ایدا گفت: من رفته بودم ایران .

هومن تعجب کرد گفت: چه جوری ؟ ایران هنوز همون طوره ؟ تغییر نکرده ؟سوال

کامران هم که پشت فرمون بود گفت: ایداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

ایدا هم ازترس پرید بغلم .

هومنم گفت: خوب می گذاشتی اون جواب سوال های منو می داد بعدا این جور میترسوندیش!

کامران گفت: ایدا اول جواب سوال اینو بده تا نکشتمون.

ایدا هم ازتوی بغلم امد بیرون گفت: من یک جوری رفتم او بیلطمو گرفتم بعدشم همین طور سوار هواپیما شدم ، برای خودمم عجیب بود.

هومن گفت: وای چه باحال!

گفتم: هومن چی این باحال است؟

هومن گفت: همین طور گفتم.

بعدش رسیدیم ،هومن در رو برای ایدا باز کرد میخواستم بکشمش اخه چرا دررو برای من باز نکرد؟

رفتیم توی خونه گفتم: روزی بدون تو خیلی سخت بود ایدا.

(از زبان هومن)

منم گفتم: کامران دلتنگی هات به پایان رسید؟

کامران گفت: فوضولی؟

منم بهش گفتم: خوبی بهت نیومده؟

بعد رفتم بالا واز کیمیا هم خواستم بیاد بالا کیمیا گفت: چی شده که منو کشندی بالا؟

منم گفتم: من که تو رو الکی نمیکشم بالا؛خوب بگذار بگم بهتر من وتو بریم چند وقت مسافرت که این دو تا هم تنها باشن،خوب چه طوره خوبه؟

کیمیا هم گفت: چرا که نه بریم هم ما بهمون خوش میگذره وهم اونا بعد رفتیم پایین ایدا نشسته بود روی پای کامران و داشتن حرف های عاشقانه می زدند؛که من گفتم: اهم.

ایدا وکامران سریع خودشونو جمع وجور کردند؛بعد من رفتم وجلوشون نشستم کیمیا هم امد کنارم نشست ومن گفتم: داشتید چی می کردید؟

ایدا گفت: خیلی مهمه ؟

کیمیا گفت: معلومه!

کامران هم گفت:  خوب داشتیم...

منم گفتم:  حالا از این که بگذریم ، من وکیمیا تصمیم گرفتیم بریم مسافرت؛که هم شما تنها باشید وهم شما از دست ما راحت باشید چند وقت بیشتر نیست.

ایدا گفت: خب چرا ؟

منم گفتم: خب هم به ما خوش بگذره وهم به شما؟

کامران گفت: تصمیم با خودتونه،هر چی خودتون به خواهین.

یکی دو هفته بعد من وکیمیا پرواز کردیم به پاریس حدود یک ماه اون جا بودیم اونقدر بهمون خوش گذشت که نگووووووووووووووووووو.

وقتی برگشتیم وتوی فرودگاه بودیم،دیدم که کامران وایداوکتی و مامانم وبابام اون جااند ، من وکیمیا رفتیم نزدیکشون کیمیا ایدا رو بغل کرد منم مامان وبابا وکتی وکامران بغل کردم وقتی که کیمیا ، ایدا رو بغل کرده بود؛

کامران گفت: حواست به ایدا باشه.

من وکیمیا نفهمیدیم منظورشو رفتیم وسوار ماشین شدیم گفتم: کامران  چرا ماشین خودمو نیوردی؟

کامرانم گفت: خب تو بگو من چطور باید میوردمش؟

منم گفتم: خوب ایدا میاوردش ماشین مارو تو هم با ماشین خودتو میومدی؟

کامرانم گفت: بفهم ایدا نمیتونه ؟کلافه

من وکیمیاهم گفتیم: چرا نمیتونه؟سوال

کامران گفت: ایدا بهشون بگم؟لبخند

ایدا هم گفت: خب،اگه دوست داری بگو هرجورمیلته.

کامران گفت: ایدا بچه دار است ونمی تونه کار کنه برای همین.

کیمیا از عقب ماشین امد جلو و ایدا رو بغل کرد وبوسش کرد و دوباره نشست سر جاش کیمیا اونقدر حرف زد سرمونو خورد.

رفتیم خونه من از کامران پرسیدم کامران مامان اینا رفتن کجا؟

کامران گفت: خونشون حرف میزنی...

(از زبان ایدا)

{بعد از هفت ماه}

از این نوع زندگی خسته شده بودم،خوب منو درک کنید الان هشت ماهه که این بچه توی شکممه؛نمی دونم باید چی کنم هر روز صبح کامران هومن میرن ورزش بعد از اون میرن سر کارشون بعضی از شب ها هم نمی ایند.خوب من چی کنم؟امشبم مثل بیشتر شبهاش نیومده خونه کیمیا خانوم وهومن جون هم یک خونه گرفتن وفردا میرن اون موقع من می مونم تنها.حالا بهتره من بگیرم بخوابم تا ببینم اقاکامران کی می ایند بالاخره.کلافه

(از زبان کیمیا)

دیشب کامران وهومن نیومدند خونه ایدا حسابی عصبانی بود،منم دیشب خوابم برد و نتونستم باهاش حرف بزنم .

از صبح تا حالا معلوم نیست کجا رفته؟

منم نشستم روی مبل منتظرکامران  وهومنم .

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؛همین الان کامران وهومن امدن به کامران گفتم:کامران ایدا رو ندیدی؟

گفت: نه بابا،من که الان امدم؛چطور مگه.

گفتم:اخه،از موقع ای که بیدار شدم نبودش ودیشب از دست تو خیلی عصبانی بود.

کامران گفت: خوب الان برمیگرده حتما رفته استخر.

منم گفتم: شاید رفته چون ایدا وقتی عصبانی میشه میره استخری چیزی ؟شاید از ایدا هرکاری برمی اید .

منم نشستم پیش هومن ، هومن بهم گفت: کیمی تو اصلا منو دیدی؟

منم گفتم: ببخشید هومن حواسم نبود، اصلاً.بعد سرشو گذاشت روی شونه ام وخوابید.

(از زبان ایدا)

منم از که توی خونه حوصلم سرمیرفت با ماشین امدم بیرون یک دوری بزنم .

(از زبان هومن)

 من وکیمیا بعد از این که رفتیم خونمون من کنار کیمیا خواب بودم که موبایلش زنگ خورد.

نوشته شده در جمعه ٢۸ تیر ،۱۳٩٢ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت